اگر فردا بیاید اثر «سیدنی شلدون»

یکی از بهترین رمان های سیدنی شلدون

اگر فردا بیاید (فصل دوم)14
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

بالاخره وقتی چمدانش را برداشت و سوار تاکسی شد ، آدرسی را که ستوان داده بود برای راننده خواند : " لطفاً شماره ی 715 خیابان براود جنوبی . "

راننده از آیینه به او لبخند زد و گفت : " فازویله ؟ بله ؟ "

ذهن تریسی متلاطم بود و تحمل هیچ صحبتی را نداشت .

تاکسی به سمت شرق و شاهراه پونچارترین رفت . راننده گفت : " برای نمایش بزرگ آمده اید ؟ "

تریسی نمی دانست راننده درباره ی چه صحبت می کند ، ولی اندیشید : نه . من برای مرگ آمده ام . صدای راننده را می شنید اما کلماتش را درک نمی کرد . با ناراحتی و فشار روحی در صندلیش نشسته بود و اصلاً توجهی به مناظر آشنای اطرافش نداشت . فقط وقتی به محله ی فرانسوی ها نزدیک شدند ، متوجه افزایش سر وصدا شد . این صدای جمعیتی بود که دیوانه شده وحشیانه فریاد می کشیدند و جملاتی از تاریخ گذشته را به صورت شعار تکرار می کردند .

راننده گفت : " فقط تا همین جا می توانم شما را ببرم . "

بعد تریسی نگاه کرد و همه چیز را دید . صحنه ای بود باور نکردنی . صدها هزار نفر که ماسک بر چهره داشتند و خودشان را به شکل اژدها و تمساح های غول پیکر و خدایان در آورده بودند ، خیابان ها و پیاده روها را انباشته و صدای کر کننده ای همه جا را فراگرفته بود . انفجاری بود از تجمع بدن ها ، موسیقی ، هیاهو و رقص .

راننده گفت : " بهتر است قبل از آن که تاکسی را واژگون کنند از اینجا فرار کنم . لعنت بر این جشن ! "

البته ! ماه فوریه بود و زمانی که مردم شهر جشن می گرفتند . تریسی ار تاکسی پیاده شد و چمدان به دست در پیاده رو ایستاد و لحظه ای بعد اسیر جریان جمعیت در حال رقص شد که فریاد می زدند . این جشن برای مرگ مادر جادوگر سیاه برپا شده بود . چمدان تریسی از دستش ربوده شد و ناپدید گشت . مرد چاقی که ماسک شیطان بر چهره داشت او را گرفت و بوسید . گوزنی دست به سینه اش کشید و پاندای غول پیکری او را از پشت گرفت و به هوا بلند کرد . سعی کرد خودش را رها ساخته فرار کند ، اما برایش نا ممکن بود . او نیز گرداب جمعیت که می خواندند و می رقصیدند فرو رفته بود و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود با سیل جمعیت پیش می رفت . هیچ راه فراری وجود نداشت . بالاخره وقتی توانست از گرداب مردم جدا شده به خیابان خلوت تری پناه ببرد دچار بحران روحی شدیدی شده بود .


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)13
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳  

این حقیقت داشت . کابوسی بود که واقعیت داشت . او نمی توانست صحبت کند . مغز و زبانش خشک شده و از کار افتاده بودند .

ستوان گفت : " الو ؟ خانم ویتنی ؟ الو ... ؟ "

- من با اولین پرواز به آنجا می آیم .

در آشپزخانه کوچک آپارتمانش نشست و به مادرش فکر کرد . ممکن نبود مرده باشد . او همیشه سرزنده و شاداب بود . آنها رابطه ای صمیمی و نزدیک داشتند . تریسی از زمان کودکی و برای حل مشکلاتش ، مشورت درباره ی مدرسه و پسرها ، توانسته بود نزد مادرش برود و به او پناه ببرد . بعد از مرگ پدرش عده ی زیادی پیشنهاد خرید کارخانه را به او داده بودند . آنها چنان قیمت هایی را به دوریس ویتنی پیشنهاد کردند که او می توانست تا آخر عمر به خوبی و در رفاه زندگی کند ، اما با سرسختی از فروش کارخانه اجتناب کرده بود . او می گفت : " پدرت این کارخانه را ساخته و من نمی توانم نتیجه کار و تلاش او را دور بیندازم . " و کارخانه و تجارت را به خوبی حفظ کرده بود .

تریسی اندیشید : اوه ، مادر . خیلی دوستت دارم . تو هیچ وقت چارلز را نمی بینی ، هیچ وقت نوه ات را هم نخواهی دید . و بعد اشکش سرازیر شد .

فنجانی قهوه درست کرده بود ، اما در تاریکی قهوه اش دست نخورده ماند و سرد شد . دلش می خواست به چارلز تلفن بزند و خبر را به او هم بدهد تا از حمایتش برخوردار باشد . به ساعت آشپزخانه نگاه کرد . سه و نیم صبح بود . نمی خواست چارلز را بیدار کند . ترجیح داد از نیورلئان با او تماس بگیرد . نمی دانست آیا این مسئله برنامه ی ازدواج آنها را تحت تاثیر قرار می دهد یا نه ؟ و از این فکر احساس گناه کرد . چگونه می توانست در چنین موقعیتی به خودش فکر کند ؟ ستوان میلر گفته بود : " وقتی به اینجا رسیدید ، تاکسی بگیرید و مستقیماً به اداره ی پلیس بیایید . " ولی چرا اداره ی پلیس ؟ چرا ؟ مگر چه اتفاقی افتاده بود ؟

تریسی که در میان مسافران بی قرار که همدیگر را هل می دادند محاصره شده بود ، در فرودگاه نیورلئان ایستاده و منتظر چمدانش بود . به شدت احساس خفگی می کرد . کوشید به سمت نقاله ی چمدان ها بود ، اما هیچ کس اجازه ی عبور نمی داد . از رویایی با واقعه ی ناشناخته ای که تا ساعتی بعد با آن مواجه می شد ، عصبی بود . دائم به خودش تلقین می کرد که همه اش اشتباهی احمقانه و ساده است . ولی کلمات در سرش تکرار شده زنگ می زد : متاسفانه خبر بدی برایتان دارم ... خانم ویتنی ، او مرده است ... از دادن چنین خبری به شما متاسفم ...


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)12
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤  

او از فشار روحی کاملاً خسته و کوفته بود ، با این حال وقتی به در آپارتمان رسیدند ، پرسید : « چارلز ، می خواهی بیایی داخل ؟ » دلش می خواست چارلز او را در آغوش بگیرد و بگوید : « عزیزم دوستت دارم . هیچ کس نمی تواند مرا از تو جدا کند . »

چارلز گفت : « متاسفانه امشب نه . فردا خیلی کار دارم . »

تریسی ناراحتیش را پنهان کرد و گفت : « بسیار خوب عزیزم ، می فهمم . »

چارلز پیشانی تریسی را بوسید و گفت : « فردا با تو صحبت می کنم . »

تریسی رفتن او را تماشا کرد .

 

آپارتمان در آتش می سوخت و صدای ناگهانی زنگ خطر ، سکوت شب را شکست . تریسی به سرعت برخاست و در بستر نشست و خواب آلوده در اتاق تاریک بو کشید . صدای زنگ ادامه یافت و تریسی به آرامی متوجه شد که این صدای تلفن است . ساعت کنار تخت دو و نیم نیمه شب را نشان می داد . اولین دلهره اش این بود که اتفاقی برای چارلز افتاده است . گوشی تلفن را برداشت و گفت : « الو ؟ »

مردی از فاصله ای دور پرسید : : « تریسی ویتنی ؟ »

تریسی تامل کرد . آیا کسی مزاحمش شده بود ؟ پرسید : « شما کی هستید ؟ »

- من ستوان میلر از اداره ی پلیس نیورلئان هستم . آیا شما تریسی ویتنی هستید ؟

تریسی با قلبی که به شدت می تپید پاسخ داد : « بله . »

- متاسفانه خبر بدی برایتان دارم .

تریسی گوشی تلفن را فشرد .

- مربوط به مادرتان می شود .

- آیا اتفاقی برای مادرم افتاده است ؟

- خانم ویتنی ، او مرده است .

- نه !

این فریاد بود . فکر کرد کسی او را بازی می دهد . می خواهند او را بترسانند . هیچ اتفاقی برای مادرش نیفتاده بود . مادرش زنده بود . به یاد گفته ی مادرش افتاد : تریسی ، من خیلی خیلی تو را دوست دارم .

صدا گفت : « از این که مجبور شدم این خبر را به شما بدهم ، واقعاً متاسفم . »


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)11
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸  

تریسی اندیشید : این حق آنهاست که راجع به ازدواج پسرشان و همسرش نگران باشند . روزی چارلز صاحب تمام این ثروت می شد و داشتن همسر مناسب از اهمیتی خاص برخوردار بود . به خودش قول داد که از هر لحاظ همسری خوب برای او باشد .

چارلز با مهربانی دست او را که در زیر میز با حالتی عصبی با دستمال بازی می کرد ، گرفت و چشمکی به او زد . قلب تریسی به شدت می تپید .

چارلز گفت : « من و تریسی ترجیح می دهیم مراسم ازدواج کوچکی داشته باشیم و بعد ... »

خانم استان هوپ حرف پسرش را قطع کرد و گفت : « چرند نگو . چارلز ، اعضا خانواده ی ما با مراسم کوچک ازدواج نمی کنند . دوستان زیادی مایلند ازدواج تو را ببینند . » بعد به تریسی و اندامش نگریست و گفت : « شاید بهتر باشد فوراً دعوت نامه ها را ارسال کنیم . البته به شرط آن که شما قبول کنید . »

تریسی پاسخ داد : « بله ، بله . البته . » و اندیشید : پس ازدواج ما را پذیرفته بودند . اصلاً چرا شک داشتم ؟

خانم استان هوپ گفت : « بعضی از مهمانان از خارج می آیند . ترتیبی می دهم تا همه ی آنها در همین خانه بمانند . »

آقای استان هوپ پرسید : « آیا تصمیم گرفته اید برای ماه عسل به کجا بروید ؟ »

چارلز لبخندی زد و گفت : « پدر این اطلاعات سری است . » و دست تریسی را فشرد .

خانم استان هوپ پرسید : « چه مدت به ماه عسل می روید ؟ »

چارلز پاسخ داد : « در حدود پنجاه سال . » و تریسی از ته قلب او را تحسین کرد .

بعد از شام برای نوشیدن براندی به کتابخانه رفتند . تریسی با علاقه به اتاق نگریست . دیوارها روکش چوب بلوط داشت و در قفسه ها کتاب های زیادی با جلد های چرمی چیده شده بود . چارلز حتی اگر پول هم نداشت باز برایش مهم نبود ، با این حال در دل اعتراف کرد که زندگی با این امکانات بسیار لذت بخش خواهد بود .

تقریباً نیمه شب بود که چارلز او را تا آپارتمان کوچکش در محله ی فیرمونت پارک (15) برد .

چارلز گفت : « تریسی ، امیدوارم شب سختی را نگذرانده باشی . گاهی پدر و مادرم خیلی خشک و رسمی می شوند . »

تریسی به دروغ گفت : « اوه ، نه . آنها واقعاً دوست داشتنی بودند . »

15) Firmount Park


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)10
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢  

- مکانیک ؟

- بله . از کارخانه ی تولیدی کوچکی در نیورلئان شروع کرد و آن را به یکی از بزرگترین کارخانه های فعال در این صنعت تبدیل کرد . وقتی پنج سال پیش پدرم مرد ، مادرم مدیریت آنجا را به عهده گرفت .

- این کارخانه چه چیز تولید می کند ؟

- لوله های اگزوز و بقیه قطعات اتومبیل .

آقا و خانم هوپ همزمان نگاهی به هم کردند و با هم گفتند : « فهمیدم . »

لبخندشان بر فشار روحی تریسی افزود . از خودش پرسید : چقدر طول خواهد کشید تا به آنها علاقه مند شوم ؟ به آن دو چهره ی خصمانه نگریست و با وحشت متوجه شد که به گفتن چرندیاتی پرداخته است : « از مادرم خوشتان می آید . او زیبا ، باهوش و مهربان و جذاب است . اهل جنوب است . البته اندام کوچکی دارد ، درست به اندازه ی خانم استان هوپ ... »

کلمات تریسی تحت تاثیر سکوت شنوندگان به خاموشی گرایید . بعد لبخند احمقانه ای زد که بر اثر نگاه خیره خانم استان هوپ محو شد .

آقای استان هوپ با لحنی بدون احساس گفت : « چارلز به ما گفت که شما حامله هستید . »

تریسی دلش می خواست  چارلز این خبر را افشا نکرده باشد ! رفتار آنها آشکارا دلخوریشان را نمایش می داد . گویی پسرشان هیچ ارتباطی با این مسئله نداشته است . تریسی اندیشید : حالا می دانم چه لباسی می پوشیدم . پیراهن ساتن قرمز نازک .

خانم استان هوپ گفت : « من نمی دانم امروز چگونه ... » اما نتوانست جمله اش را تمام کند چون در همین لحظه چارلز وارد اتاق شد . تریسی تاکنون در تمام عمرش از دیدن کسی تا این اندازه خوشحال نشده بود .

چارلز با خوشحالی گفت : « خوب ، صحبتتان چطور بود ؟ »

تریسی بلند شد و با سرعت به او نزدیک شد و دستش را گرفت و گفت : « خیلی خوب ، عزیزم . » و اندیشید : خدا را شکر که چارلز مثل پدر و مادرش نیست . هیچ وقت هم مثل آنها هخواهد بود . آنها خشک و سرد و کوته فکر هستند .

 

شام عالی بود ، اما تریسی آن قدر عصبی بود که نمی توانست غذایش را بخورد . آنها راجع به بانکداری ، سیاست و وضعیت ناراحت کننده جهان صحبت کردند ، ولی بحثشان رسمی و مودبانه بود . هیچ کس به او نگفت : « تو پسر ما را به دام انداخته ای .


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)9
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩  

اولین قدم تریسی لبخند ضعیفی بود که اشتباه برداشته شد ، چون بر حالت عصبیش افزود . سعی کرد با دست لبخندش را بپوشاند .

آقای استان هوپ با مهربانی گفت : « خوب ! پس شما و چارلز می خواهید ازدواج کنید . »

کلمه ی می خواهید ، تریسی را نگران کرد . مسلماً چارلز به آنها گفته بود که قصد ازدواج دارند .

پاسخ داد : « بله »

خانم استان هوپ گفت : « شما و چارلز زمان زیادی نیست که همدیگر را می شناسید ، مگر نه ؟ »

تریسی بر ناآرامی خود غلبه کرد و اندیشید : حق با من بود ، این بازجویی است .

-        آن قدر با هم بودیم که بدانیم همدیگر را دوست داریم .

آقای استان هوپ به آرامی گفت : « عشق ؟ دوست داشتن ؟ »

خانم استان هوپ گفت : « خانم ویتنی ، حقیقت این است که این خبر چارلز برای من و پدرش حیرت آور بود . آیا چارلز درباره ی شارلوت (14) با شما صحبت کرده است ؟ » و وقتی چهره ی تریسی را دید ، ادامه داد : « فهمیدم . خوب ، او و شارلوت با هم بزرگ شده اند . آنها به هم نزدیک بودند و راستش همه انتظار داشتند که امسال نامزدیشان را اعلام کنند . »

احتیاجی نبود خانم استان هوپ شارلوت را توصیف کند . خود تریسی به خوبی می توانست او را تصور کند . او در همسایگی آنها زندگی می کرد ، ثروتمند بود و سابقه ی اجتماعی مشابهی با چارلز داشت . در بهترین مدارس درس خوانده بود . عاشق اسب ها بود . برنده جایزه هایی هم شده بود .

آقای استان هوپ گفت : « راجع به خانواده تان برایمان بگویید . »

تریسی با خشم اندیشید : خدای بزرگ ، مانند صحنه ای از فیلم های کسل کننده ی آخر شب است . من شخصیت ریتا هیورث هستم که برای اولین بار با خانواده کری گرنت ملاقات می کنم . من به نوشیدنی احتیاج دارم . در تمام آن فیلم ها همیشه پیشخدمت با سینی نوشیدنی به کمک هنر پیشه می آید .

خانم استان هوپ پرسید : « خوب عزیزم ، در کجا به دنیا آمده ای ؟ »

- در لوییزیانا . پدرم مکانیک بود .

لزومی نداشت این را بگوید ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد . لعنت بر آنها . او به پدرش افتخار می کرد .

 

14) Charlotte


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)8
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧  

در خانه شبیه کاخ بود توسط پیشخدمتی باز شد . او گفت : « شب بخیر خانم ویتنی . لطفاً کتتان را به من بدهید . » قطرات آب باران بر روی فرش های گران قیمت ایرانی می چکید .

تریسی اندیشید : پیشخدمت اسم مرا می داند . به فال نیک بگیرم یا بد ؟ پیشخدمت او را از میان هالی که با سنگ مرمر سفید پوشیده شده و دو برابر بانک بود ، راهنمایی کرد . تریسی با ناراحتی اندیشید : اوه خدایا ، اشتباه لباس پوشیدم ! ای کاش لباس ایوسن لورن را پوشیده بودم . وقتی وارد کتابخانه شد و با پدر و مادر چارلز رو در رو شد . قلبش به شدت به تپش افتاد .

پدر چارلز استان هوپ مردی خشک با شصت و اندی سال سن به نظر می رسید . او مردی موفق و نمایشگر آینده چارلز در سی سال آینده بود . چشمانی قهوه ای داشت ، درست مانند چارلز . تارهای موی سفید بر سرش خودنمایی می کرد . تریسی فوراً از این مرد خوشش آمد . او می توانست بهترین پدر بزرگ برای فرزندانش باشد .

چهره ی مادر چارلز هم او را تحت تاثیر قرار داد . قدش از متوسط کوتاه تر بود و اندکی چاق می نمود ، با این وجود شکوه و وقار در رفتار و ظاهرش دیده می شد . تریسی اندیشید : او عاقل و قابل اتکا است و مسلماً مادر بزرگ مهربانی خواهد بود .

خانم استان هوپ دستش را دراز کرد و گفت : « عزیزم ، چقدر خوب شد که به اینجا آمدی . ما از چارلز خواستیم که اجازه دهد چند دقیقه با شما تنها باشیم . امیدواریم مخالفتی نداشته باشی . »

پدر چارلز گفت : « مسلماً مخالف نیستند . تریسی ، بفرمایید بنشینید . اسمتان را درست گفتم ؟ »

- بله آقا

آنها هم در مقابل او روی کاناپه ای نشستند . تریسی اندیشید : چرا احساس می کنم که قرار است تحت بازجویی قرار بگیرم ؟ و بعد احساس کرد که می تواند صدای مادرش را بشنود که می گفت : دخترم ، خداوند هیچ وقت تو را اسیر موقعیتی نمی کند که نتوانی بر آن غلبه کنی . اما در هر لحظه فقط یک قدم بردار .


 
اگر فردا بیاید(فصل دوم)7
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢  

- بله

دسموند جمله همیشگی اش را تکرار کرد و گفت : « به هر حال مردم باید امور بانکیشان را انجام دهند . شنیده ام شما و چارلز استان هوپ قصد ازدواج دارید . »

تریسی با تعجب پاسخ داد : « ما هنوز این خبر را اعلام نکرده ایم . شما چگونه ... ؟ »

دسموند لبخندی زد و گفت : « تمام کارهای استان هوپ ها خبر است . خیلی برای شما خوشحالم . امیدوارم بعد از ازدواج به سر کارتان برگردید . منظورم بعد از ماه عسل است . ما نمی خواهیم شما را از دست بدهیم چون یکی از بهترین و با ارزش ترین کارمندان ما هستید . »

- من و چارلز با هم صحبت کردیم و قبول کردیم که اگر کار کنم ، برایم بهتر است .

دسموند با رضایت خاطر لبخند زد . استان هوپ و پسران مهم ترین موسسه سرمایه گذاری در جامعه ی اقتصادی بود و اگر می توانست آنها را به کار با شعبه اش تشویق کند ، موفقیت بزرگی برایش محسوب می شد . او تکیه داد و گفت : « وقتی از ماه عسل برگردید ترفیعی خوب به همراه افزایش حقوق منتظرتان خواهد بود . »

تریسی پاسخ داد : « اوه متشکرم ! فوق العاده است . » احساس می کرد که این حاصل تلاش خودش است و به خود می بالید . باید تا دیدن چارلز و گفتن این ماجرا صبر می کرد . به نظرش می رسید که خدایان برای افزایش شادی او متحد شده اند .

 

پدر و مادر چارلز در خانه ای قدیمی ولی با شکوه که در بهترین نقطه ی شهر قرار داشت ، زندگی می کردند . اینجا یکی از مهمترین نقاط شهر محسوب می شد و تریسی بارها از آنجا عبور کرده بود . اندیشید : و حالا اینجا بخشی از زندگی من خواهد شد .

تریسی کمی عصبی بود . آرایش زیبای مویش تحت تاثیر هوای مرطوب قرار گرفته بود . آیا باید لباس ساده می پوشید یا رسمی ؟ لباسی گران قیمت با دوخت ایوسن لورن داشت که از فروشگاهی مشهور به نام ون مارکر خریده بود . اندیشید : اگر این را بپوشم ، فکر می کنند که می خواهم خودم را نمایش دهم و به رخ آنها بکشم . از طرف دیگر اگر لباس ساده بپوشم فکر می کنند که پسرشان با زنی از طبقه پایین ازدواج می کند . اوه ، آنها به هر حال همین فکر را خواهند کرد .

بالاخره تصمیم گرفت یک دامن پشمی خاکستری ساده و بلوز سفید ابریشمی و گردنبند طلایی که مادرش برای کریسمس برایش فرستاده بود ، بپوشد .


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)6
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸  

ساعت پنج دقیقه به نه تریسی متوجه تغییر میزان صداهای داخل بانک شد . کارمندها حالا کمی تندتر حرف می زدند و سریع تر حرکت می کردند . تا پنج دقیقه ی دیگر درهای بانک باز می شد و قبلاً همه چیز باید آماده می بود . از پنجره به بیرون نگریست . مشتری ها در هوای بارانی صف کشیده و منتظر بودند .

تریسی محافظ بانک را دید که کار پخش برگه های واریز و دریافت را بر روی شش میز که در وسط سالن عمومی بانک قرار داشتند ، تمام کرد . به مشتریان ثابت برگه های خاصی با کدهای مشخص مغناطیسی داده می شد تا کامپیوتر بتواند به صورت خودکار آنها را به حساب های مربوطه واریز کند . اما اغلب مشتری ها بدون برگه های واگذاری به بانک می آمدند و باید از برگه های عادی استفاده می کردند .

محافظ به ساعت دیواری نگریست و به محض آن که عقربه ها ساعت نه را نشان داد به سمت در رفت و با وقار قفل ها را باز کرد .

 

چند ساعت بعد تریسی آن قدر مشغول کار با کامپیوتر بود که نمی توانست به چیز دیگری فکر کند . هر انتقال مالی باید دوبار برای داشتن کد صحیح بررسی می شد . وقتی قرار بود از حسابی پول برداشت شود ، او شماره حساب ، مقدار و بانک ذیحساب را به کامپیوتر می داد . هر بانکی شماره ی کد خاصی داشت . شماره ها در فهرستی سری قرار داشت و شامل کد تمام بانک های مهم دنیا بود .

صبح به سرعت گذشت . تریسی تصمیم گرفته بود برای آرایش موهایش از زمان ناهار استفاده کند و برای همین منظور از یکی از آرایشگاه های مشهور وقت گرفته بود . گرچه آنجا گران بود اما ارزشش را داشت ، زیرا می خواست پدر و مادر چارلز او را با ظاهری آراسته و در بهترین حالت ببینند . اندیشید : باید کاری کنم که به من علاقه مند شوند . اصلا اهمیتی نمی دهم که چه کسی را برای چارلز انتخاب کرده بودند . هیچ کس نمی تواند به اندازه ی من چارلز را شاد و خوشبخت کند .

ساعت یک بعد از ظهر وقتی پالتویش را می پوشید ، کلارنس دسموند او را به دفترش احضار کرد . دسموند تصویری از مدیری مهم بود . اگر بانک می خواست تبلیغ تلویزیونی تهیه کند ، او می توانست بهترینن سخنگو باشد . او در لباسی مناسب و رفتاری خشک و قدرتی به سبک قدیمی ، برای همه مردی قابل اعتماد به نظر می رسید .

او که از دانستن اسم کوچک همه ی کارمندانش به خود می بالید ، گفت : « بنشینید تریسی . هوای بیرون خیلی بد است ، مگر نه ؟ »

 


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)5
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  

تریسی تجربه جنسی زیادی نداشت . اما احساس می کرد که چارلز در ابراز عشق  وعشق بازی هم مثل کارش دقیق است . یک بار وقتی تصمیم گرفت با او غیر رسمی باشد و ابتکار به خرج دهد چارلز چنان متحیر شده بود که تریسی اندیشید که مبادا دچار جنون جنسی شده باشد !

حاملگی غیر منتظره بود و وقتی اتفاق افتاد دچار تردید شد . چارلز مسئله ازدواج را مطرح نکرده بود و او نمی خواست این مرد به خاطر بچه تن به ازدواج با او بدهد . مطمئن نبود که بتواند سقط جنین را بپذیرد ، اما راه دیگر هم به همان اندازه دردناک بود . آیا می توانست فرزندی را بدون کمک پدر بزرگ کند و آیا چنین وضعیتی بی انصافی در حق کودک نبود ؟

تصمیم گرفت یک شب بعد از شام این خبر را به چارلز بدهد . در آپارتمانش غذایی آماده کرد ، ولی چون  عصبی بود آن را سوزاند . وقتی بالاخره خوراک گوشت و لوبیا را جلوی چارلز گذاشت ناگهان متن سخنرانیش را که بارها تمرین کرده بود ، فراموش کرد و به صورتی ناگهانی و تهاجمی گفت : « چارلز ، متاسفانه حامله هستم . »

سکوتی طولانی برقرار شد . وقتی تریسی تصمیم گرفت این سکوت ناراحت کننده را بشکند و چیزی بگوید ، چارلز گفت : « پس ما باید با هم ازدواج کنیم . »

موجی از آرامش وجود تریسی را انباشت . پاسخ داد : « من نمی خواهم فکر کنی که ... تو مجبور نیستی با من ازدواج کنی . فهمیدی ؟ »

چارلز دستش را بلند کرد و او را ساکت نمود و گفت : « تریسی ، من خودم دلم می خواهد با تو ازدواج کنم . تو برای من همسر خوبی می شوی . البته پدر و مادرم کمی تعجب خواهند کرد . » و بعد خندید .

تریسی به آرامی پرسید : « چرا تعجب می کنند ؟ »

چارلز نفس عمیقی کشید و گفت : « تریسی عزیزم ، ظاهراً نمی دانی که وارد چه جریانی می شوی . با تاکید می گویم که استان هوپ ها همیشه با افراد هم طبقه ی خودشان یعنی فیلادلفیا یی های اصیل ازدواج می کنند . »

تریسی گفت : « و لابد از قبل همسر تو را هم انتخاب کرده اند . »

چارلز او را در آغوش گرفت و گفت : « این اصلاً مهم نیست . مسئله ی مهم این است که من چه کسی را انتخاب کرده ام . جمعه ی بعد شام مهمان پدر و مادرم هستیم . اکنون وقت آن است که تو با آنها ملاقات کنی . »


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)4
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥  

رفتار چارلز چنان گرم و خودمانی بود که تریسی احساس می کرد به او جذب می شود . و اندیشید : نمی دانم ازدواج با چنین مردی که از موقعیت برجسته ای برخوردار است ، چگونه خواهد بود .

پدر تریسی عمری را صرف ساختن کارخانه ای کرد که در نظر استان هوپ ها ناچیز و اندک می نمود . تریسی اندیشید : استان هوپ ها و ویتنی ها نمی توانند با بیامیزند ، مثل روغن و آب . استان هوپ ها مثل روغن هستند . اصلاً چرا چنین فکر احمقانه ای ذهنم را انباشته است ؟ چه خودخواهانه . مردی برای شام از من دعوت کرده است و من در این فکرم که با او ازدواج کنم یا نه ! اصلاً شاید دیگر همدیگر را نبینیم .

چارلز گفت : « امیدوارم فردا شب برای شام وقت آزاد داشته باشید ... »

 

فیلادلفیا مجموعه ای خیره کننده از چیزهای دیدنی و انجام دادنی بود . شنبه شب ها تریسی و چارلز به تماشای باله یا شنیدن موسیقی ارکستر فیلارمونیک رفتند و در طول هفته محله ی نیو مارکت و مغازه های دیدنی گران سو سیتی هیل (10) را جست و جوکردند . آنها در پیاده رویی استیک و در رستوران های بسیار گران فیلادلفیا شام خوردند . از فروشگاه های بزرگ خرید کردند و از موزه ی هنر فیلادلفیا و موزه ی رودین (11) دیدن نمودند .

تریسی در مقابل مجسمه ی متفکری ، مکث کرد . بعد به چارلز نگریست و گفت : « این تو هستی ! »

چارلز علاقه ای به ورزش نداشت اما تریسی از تمرین و ورزش لذت می برد . به همین دلیل صبح های روز یکشنبه در طول اتوبان وست ریور (12) و یا کنار رودخانه ی اسکویل کیل (13) می دوید و نرمش می کرد . او در کلاس ورزش های رزمی ثبت نام کرد و بعد از یک ساعت تمرین خسته ، ولی شاداب به ملاقات چارلز می رفت . چارلز آشپزی ماهر و هنرمند بود و در آپارتمانش انواع غذاهای مراکشی و چینی را برای پذیرایی از تریسی آماده می کرد .

چارلز یکی از وقت شناس ترین افرادی بود که تریسی تاکنون دیده بود . یک بار تریسی پانزده دقیقه برای قرار ملاقات شامی دیر رسید و رنجش چارلز شادی آن شب را از بین برد . بعد از آن با خودش عهد کرد که همیشه سر وقت به دیدن چارلز برود .

10) Society Hill

11) Rodin

12) West River

١٣) Eskville Keel

 

 

 


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)3
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤  

دبورا (7) ، سر حسابدار ، اعلام کرد : «بالاخره برای پرداخت صد میلیون دلار وام به ترکیه به توافق رسیدیم ... »

مای ترنتون (8) ، منشی قائم مقام بانک رازدارانه گفت : « در جلسه دیروز صبح تصمیم گرفته شد تا به تسهیلات پولی جدید پرو ملحق شویم . پیش پرداخت اولیه پنج میلیون دلار است ... »

جون کریتون (9) هم گفت : « شنیده ام که می خواهیم برنامه ی پنجاه میلیون دلاری کمک به مکزیک را هم بپذیریم . به نظر من آن لعنتی ها ارزش یک سنت کمک را هم ندارند . »

تریسی متفکرانه گفت : « نکته جالب این است که کشورهایی که امریکا را پول پرست می نامند قبل از بقیه برای گرفتن پول التماس می کنند . »

این موضوع بحث او با چارلز بود .

 

تریسی و چارلز استان هوپ سوم ، اولین بار در سمپوزیومی که چارلز سخنرانی می کرد ، همدیگر را دیده بودند . او مدیر موسسه ی سرمایه گذاریی بود که پدر بزرگش موسس آن بود و بانکی که تریسی در آن کار می کرد ، ارتباط نزدیکی داشتند . بعد از سخنرانی ، تریسی به سراغ چارلز رفته بود تا مخالفتش را با تحلیل او مبنی بر توانایی  کشورهای جهان سوم برای بازپرداخت وام هایی که از بانک های بزرگ جهانی و دولت های غربی می گیرند ، ابراز کند . چارلز ابتدا تعجب کرده بود ولی بعد فریفته ی زن جوان زیبا که با جدیت با او بحث می کرد ، شده بود .

ابتدا تریسی تحت تاثیر چارلز قرار نگرفته بود ، اما می دانست که اکثر دخترها حاضر بودند برای ازدواج با او به هر حیله متوسل شوند . چارلز سی و پنج سال داشت و عضو موفق یکی از خانواده های قدیمی فیلادلفیا بود . تریسی فکر می کرد که چارلز با صد و هفتاد سانتیمتر قد و موهای کم پشت روشن ، چشمان قهوه ای و رفتار خشک و رسمی از آن ثروتمندان کسل کننده است .

چارلز که گویی افکار تریسی را خوانده بود ، گفت : « پدرم مطمئن است که  در بیمارستان بچه ی اشتباهی به او داده اند . »

-        چی ؟

- افکار من کمی قدیمی است . به نظر من پول همه چیز زندگی نیست . اما خواهش می کنم به پدرم نگو که من این حرف را زده ام .

7) Debora

8) Mae Trenton

9) Jon Creighton


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)2
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳  

تمام بانک های دنیا سیستم های امنیتی پیچیده ای داشتند و بانک اعتبارات فیلادلفیا هم از این قاعده مستثنی نبود . به غیر از زنگ اخبار امنیتی که هر هفته به صورت سری تغییر می کرد ، روال کلی هیچ وقت تغییری نمی کرد . زنگ اخبار آن هفته صدایی مقطع بود که به کارمندان منتظر نشان می داد جست و جو برای یافتن برای یافتن افرادی که احتمالاً گروگانگیری کارمندان در بانک پنهان شده اند ، در جریان است . کلارنس دسموند در حال جست و جوی دستشویی ها ، انبارها ، کمدها و محوطه های بسته ی امنیتی بود . او تنها وقتی قانع می شد که علامت تایید امنیت روشن می گشت .

همیشه اولین کارمندی که مجوز ورود می گرفت ، سرپرست حسابداران بود . او در کنار شبکه ی اعلا م خطر اضطراری منتظر می شد تا همه ی کارمندان وارد شوند و بعد در را قفل می کرد .

تریسی ویتنی درست راس ساعت هشت و نیم به همراه بقیه همکارانش وارد سالن ورودی زیبای بانک شد . او کلاه ، پالتو و پوتین هایش را در آورد و با خرسندی پنهانی به شکایت بقیه از هوای بارانی گوش می کرد .

یکی از صندوقدارها گفت : « باد لعنتی چتر مرا برد . حسابی خیس شده ام . »

سر صندوقدار با شوخی گفت : « من از کنار دو تا اردک که در خیابان مارکت شنا می کردند ، رد شدم . »

- هواشناسی اعلام کرد که برای یک هفته هوا همین طور باقی خواهد ماند . ای کاش در فلوریدا بودم .

تریسی لبخندی زد و به محل کارش رفت . او مسئول بخش انتقال های کامپیوتری بود . تا این اواخر انتقال پول از بانکی به بانک دیگر و از کشوری به کشور دیگر کاری سخت بود و نیازمند پر کردن فرمها و کاغذ بازی بود و همه چیز بستگی به خدمات پستی ملی و بین المللی داشت . اما با ظهور کامپیوتر وضعیت کاملاً تغییر کرده بود و مبالغ عظیم پول در لحظه ای جا به جا می شد . وظیفه ی تریسی شناسایی جا به جایی های شبانه به وسیله کامپیوتر و ارسال کامپیوتری ارقام درخواستی به بانک های دیگر بود . برای تمام مبادلات از کدهای رمز شده استفاده می شد که به طور منظم تغییر می کردند تا کسی نتواند بدون مجوز به آنها دست یابد . هر روز میلیون ها دلار توسط کامپیوتر ار زیر دستان تریسی عبور می کرد . این کار هیجان انگیز بود و به شریان های تجارت و اقتصاد جهانی حیات می دمید و تا وقتی که چارلز استان هوپ وارد زندگیش نشده بود ، برایش هیجان انگیزترین موضوع در تمام دنیا محسوب می شد .


 
اگر فردا بیاید (فصل دوم)1
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢  

فصل دوم

2

فیلادلفیا

جمعه ، 21 فوریه ساعت 8 صبح

تریسی ویتنی از راهرو ورودی ساختمان به داخل باران ریز و خاکستری قدم گذاشت . اتومبیل های لیموزین با راننده های یونیفورم پوش از خیابان مارکت (5) عبور می کردند . باران بی رحمانه بر اتومبیل ها و ساختمان های شمال فیلادلفیا می بارید ، ماشین ها را می شست و زباله های مقابل خانه ها را به صورت انبوهی آشغال فراموش شده در می آورد . تریسی ویتنی سر کارش می رفت . او با سرعت در طول خیابان چست نات به سمت شرق می رفت . فقط با برداشتن قدم های سریع می توانست بر احساس آواز خواندن به صدای بلند غلبه کند . او پالتویی به رنگ زرد روشن ، چکمه و کلاهی زرد که به زحمت موهای درخشانش را پوشانده بود ، به تن داشت . تریسی در نیمه های دهه ی بیست زندگیش بود . رنگ پوستش با توجه به حالت های روحی ناشی از عصبانیت ، خستگی یا هیجان ، از سفید تا صورتی تغییر می کرد . یک بار مادرش به او گفته بود : « راستش گاهی تو را نمی شناسم . تو همه رنگ های باد را در خودت داری . »

همچنان که در پیاده رو راه می رفت مردم بر می گشتند و به او لبخند می زدند و نسبت به نشاطی که بر چهره اش نقش بسته بود ، حسادت می کردند .او نیز لبخند مردم را با لبخند پاسخ می داد .

تریسی ویتنی اندیشید : این اندازه شاد و خوشحال بودن برای هیچ کس شایسته نیست . من با مردی که دوستش دارم ازدواج می کنم و می خواهم فرزندی از او به دنیا آورم . مگر انسان بیش از این چه می خواهد ؟

در حالی که به بانک نزدیک می شد به ساعتش نگاه کرد . هشت و بیست دقیقه . درهای بانک اعتبارات فیلادلفیا تا ده دقیقه ی دیگر بر روی کارمندان باز نمی شد . اما کلارنس دسموند (6) ، قائم مقام بلند مرتبه  و مدیر بخش امور بین الملل ، سیستم اعلام خطر را خاموش کرده و در حال باز کردن در بود . تریسی از تماشای مراسم صبحگاهی لذت می برد . در حالی که دسموند وارد بانک شد و در را پشت سرش قفل کرد ، او در زیر باران به انتظار ایستاد .

5) Market

6) Charance Desmond

 

 


 
اگر فردا بیاید (فصل اول)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

اگر فردا بیاید (سیدنی شلدون)

کتاب اول

1

نیورلئان

پنج شنبه 20 فوریه – ساعت 11 شب

با خماری و به آرامی لباسش را در آورد ، سپس لباس خواب سرخی انتخاب کرد تا خون آشکار نشود . دوریس ویتنی (1) برای آخرین بار به اتاق خوابش نگریست تا مطمئن شود اتاق دلپذیرش که در طول سالیان علاقه عمیقی به آن پیدا کرده بود ، از هر لحاظ منظم و مرتب است . سپس کشوی پاتختی را باز کرد و با دقت اسلحه ای را بیرون آورد . آن را کنار تلفن گذاشت و شماره ی تلفن دخترش را در فیلادلفیا گرفت . به صدای زنگ های تلفن گوش کرد . بعد صدایی با نرمی گفت : « الو ؟ »

-         تریسی (2) ... عزیزم ، دلم می خواست صدایت را بشنوم .

-         مادر ، چه کار خوبی کردی .

-         امیدوارم بیدارت نکرده باشم .

-  خیر . کتاب می خواندم . آماده می شدم بخوابم . من و چارلز برای شام بیرون رفته بودیم . ولی هوا خیلی بد بود . اینجا برف سنگینی می بارد . آنجا هوا چه طور است ؟

دوریس ویتنی اندیشید : خدای من ، ما راجع به هوا صحبت می کنیم ، آن هم درست زمانی که دلم می خواهد مسائل زیادی را برایش بگویم . ولی نمی توانم .

- مادر ؟ می شنوی ؟

دوریس ویتنی از پنجره بیرون را نگریست و گفت : « باران می بارد . » و بعد اندیشید : چه هماهنگی و تناسب جالبی . درست مثل فیلم های آلفرد هیچکاک .

تریسی پرسید : « آن صدا چیست ؟ »

رعد . دوریس که به طور عمیق به فکر فرو رفته بود ، اصلا متوجه صدای رعد نشده بود . در نیورلئان طوفانی بر پا بود . هوا شناسی گفته بود : باران ادامه دارد . دمای هوا شصت و شش درجه فارنهایت است . هنگام غروب ،  باران به رگبار و رعد و برق تبدیل خواهد شد . حتماً چتر به همراه داشته باشید. اما او دیگر به چتر نیازی نداشت .

با لحنی شاد و ساختگی گفت : « رعد و برق بود . بگو ببینم ، در فیلادلفیا چه خبر است ؟ »

-   مادر احساس می کنم شاهزاده قصه ی پریان هستم . هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بتواند تا این اندازه خوشحال و شاد باشد . فردا شب مهمان پدر و مادر چارلز هستم . استان هوپ های (3) چست نات هیل (4) . آنها از خانواده های معتبر و مشهور هستند . به شدت دچار دلشوره شده ام .

-   نگران نباش عزیزم . آنها تو را دوست خواهند داشت .

-   چارلز می گفت اهمیتی ندارد . او مرا دوست دارد . من هم عاشق او هستم . دلم می خواهد هر چه زودتر او را ببینی . مرد بی مانندی است .

دوریس گفت : « مطمئنم که همین طور است . « و اندیشید که هیچ وقت نمی تواند چارلز را ببیند و نوه اش را روی زانویش بنشاند . نه ، نباید به این موضوع فکر کنم . گفت : « آیا با داشتن تو ارزش خوشبختی اش را می داند ؟ »

تریسی با خنده گفت : « دائم همین را به او می گویم . صحبت درباره ی من کافی است . بگو ببینم ، آنجا چه خبر است ؟ حالت چه طور است ؟ »

دکتر راش گفته بود : دوریس ، حالت کاملاً خوب است . صد سال زندگی می کنی . این هم یکی از شوخی های زنگی بود . بالاخره پاسخ داد : « حالم خیلی خوب است . »

تریسی با خنده پرسید : « هنوز دوستی پیدا نکردی ؟ »

دوریس از پنج سال قبل که شوهرش را از دست داده بود ، حتی برای خوردن غذا هم با هیچ مرد دیگری بیرون نرفته بود . در این مورد اصرار تریسی با شکست کامل روبرو شده بود .

پاسخ داد : « دوستی ندارم . » بعد موضوع را عوض کرد و پرسید : « کارت چه طور است ؟ هنوز هم از آن لذت می بری ؟ »

-         کارم را دوست دارم . چارلز هم مخالف کار کردن من بعد از ازدواج نیست .

-         خوب است ، دخترم . مرد فهمیده ای به نظر می رسد .

-          همین طور هم هست . خودت خواهی دید .

صدای بلند رعد همه جا پیچید . زمانش رسیده بود . به غیر از خداحافظی نهایی برای گفتن باقی نمانده بود . با تلاش زیادی صدایش را آرام نگه داشت و گفت : « خداحافظ عزیز دلم .»

- مادر ، تو را در مراسم ازدواجم می بینم . به محض آن که چارلز تاریخ ازدواج را تعیین کرد به تو تلفن می زنم .

دوریس احساس می کرد که که باید مطلبی را بگوید و گفت : « تریسی ، خیلی خیلی دوستت دارم . » و به آرامی و با دقت گوشی را سر جایش گذاشت .

سپس اسلحه را برداشت . فقط یک راه برای انجام این کار وجد داشت . سریع و آسان . اسلحه را کنار شقیقه اش گذاشت و ماشه را فشار داد .

1) Doris Whithney

2) Tracy

3) Stanhope

4) Chestnut Hill